سفارش تبلیغ
صبا
 آبجی خانم - سبز سبز علوی

آبجی خانم

شنبه 88 اسفند 1 ساعت 11:15 عصر

از اونجایی که چاپ بیشتر کتابهای صادق هدایت عزیز ممنوع شده و یا اگه چاپ بشه با سانسور و ممیزی اتفاق می افته تصمیم گرفتم یه سری از داستان های این استاد داستان نویس عزیز رو روی وب بذارم به امید خدمت هرچه بیشتر به ادبیات این مرز وبوم کار رو با داستان آبجی خانم شروع می کنم آبجی خانم از از سری داستانهای صادق هدایت که در کتاب زنده به گور در سال 1309برای اولین بار به چاپ رسید وکتابی که من از روی اون می نویسم در سال 2536 شاهنشاهی به چاپ رسیده.داستان آبجی خانم از صفحه 49 این کتاب شروع می شه و تا صفحه 55 کتاب ادامه پیدا می کنه.


آبجی خانم

آبجی خانم خواهر بزرگ ماهرخ بود، ولی هر کس سابقه نداشت و آنها رو میدید ممکن نبود که باور بکند که با هم خواهر هستند. آبجی خانم بلند بالا، لاغر ، گندمگون، لب های کلفت، موهای مشکی داشت و روی هم رفته زشت بود. در صورتی که ماهرخ کوتاه سفید بینی کوچک موهای خرمائی و چشمهایش گیرنده بود و هر وقت می خندید روی لپهای او چال می افتاد. از حیث رفتار وروش هم آنها خیلی با هم فرق داشتند. آبجی خانم از بچگی ایرادی جنگره و با مردم نمی ساخت حتی با مادرش دو ماه سه ماه قهر می کردبر عکس خواهرش که مردم دار تو دل برو خشخو و خنده رو بود ننه حسن همسایه شان اسم او را خانم سوگلی گذاشته بود.
مادر و پدرش هم بیشتر ماه رخ را دوست داشتند که تهتغاری بود و عزیز نازنین بود. از همان بچگی آبجی خانم را مادرش می زد و با او می پیچید ولی ظاهرا رو بروی مردم روبروی همسایه ها برای او غصه خوری می کرد دست روی دستش میزد و می گفت:« این بدبختی را چه بکنم هان؟ دختر به این زشتی را کی می گیرد هان؟ می ترسم آخر بیخ گیسم بماند! یک دختر که نه مال دارد نه جمال و نه کمال. کدام بیچاره است اورا بگیرد؟» از بسکه از اینجور حرف ها جلوی آبجی خانم زده بودند او هم بکلی ناامید شده بود،
و از شوهر کردن چشم پوشیده بود،بیشتر اوقات خود ر به نماز وطاعت می پرداخت: اصلا قید شوهر کردن را زده بود یعنی شوهر هم برایش پیدا نشده بود. یک دفعه هم که خواستند او را بدهند به کلب حسین شاگرد نجار، کلب حسین او را نخواست. ولی آبجی خانم هر کجا می نشست می گفت:« شوهر برایم پیدا شد ولی خودم نخواستم.پوه، شوهر های امروزه همه عرقخور و هرزه برای لای جرز خوبند! من هیچوقت شوهر نخواهم کرد.»
ظاهرا از این حرفها می زد، ولی پیدا بود که در ته دل کلب حسین را دوست داشت و خیلی مایلبود که شوهر بکند. اما چون از پنج سالگی شنیده بود که زشت است و کسی او را نمی گیرد، از آنجائی که از خوشیهای این دنیا خودش را بی بهره می دانست میخواست به زور نماز وطاعت اقلا مال دنیای دیگر را در یابد. از یان رو برای خودش دلداری پیدا کرده بود. آری این دنیای دو روزه چه افسوسی دارد اگر از خوشیهای آن برخوردار نشود؟ دنیای جاودانی و همیشگی مال او خواهد بود.همه ی مردمان خوشکل همچنین خواهرش و همه آرزوی او را خواهند کرد. وقتی ماه محرم وصفر می آمد هنگام جولان و خودنمائی آبجی خانم می رسید. در هیچ روضضه خوانی نبود که او در بالای مجلس نباشد. در تعزیه ها از یک ساعت پیش از ظهر برای خودش جا می گرفت، همه روضه خوانها او را می شناختند و خیلی مایل بودند که آبجی خانم پای منبر آنها بوده باشد تا مجلس را از گریه ناله وشیون خود گرم بکند. بشتر روزه ها رو از بر شده بود، حتی از بسکه پای وعظ نشسته بود ومسئله می دانست اغلب همسایه ها می آمدند از او سهویات خودشان را می پرسیدند ، سفیده صبح او بود که اهل خانه را بیدار می کرد، اول می رفت سر رختخواب خواهرش به او یک لگد می زد می گفت: « لنگه ظهر است ، پس کی پا می شوی نمازت را به کمرت بزنی؟» آن بیچاره هم بلند می شد خواب آلود وضو می گرفت و می ایستاد به نماز کردن. از ذان صبح،بانگ خروس، نسیم سحرزمزمه نماز، یک حالت مخصوصی ، یک حالت روحانی به آبجی خانم دست می دادو پیش وجدان خودش سر افراز بود. با خودش می گفت : اگر خدا من را نبرد به بهشت پس کی را خواهد برد ؟ باقی روز را هم پس از رسیدگی به کارهای خانه و ایراد گرفتن به این و آن یک تسبح دراز که رنگ سیاه آن از بسکه گردانیده بودند زرد شده بود در دستش می گرفت و صلوات می فرستاد. حالا همه آرزویش این بود که هر طوری شده یک سفر به کربلا برود و در آنجا مجاور بشود.
ولی خواهرش در این قسمت هیچ توجه مخصوصی ظاهر نمی ساخت و همه اش کار خانه را می کرد، بعد هم که به سن 15 سالگی رسید رفت به خدمتکاری. آبجی خانم 22 سالش بود ولی در خانه مانده بود و در باطن به خواهرش حسودی میورزید. در مدت یک سال و نیم که ماهرخ رفته بود به خدمتکاری یک بار نشد که آبجی خانم بخ سراغ او برود یا احوالش را بپرسد ، پانزده روز یک بار هم که ماه رخ برای دیدن خویشانش به خانه می آمد، آبجی خنام یا با یک نفر دعوایش می شد یا می رفت سر نماز دو سه ساعت طولش می داد. بعد هم که دور هم می نشستند به خواهرش گوشه وکنایه می زد و شروع می کرد به موعظه در باب نماز ، روزه، طهارت و شکیات، مثلا می گفت:« از وقتی این زن های قری فری پیدا شدند نان گران شد. هر کس روی نگیرد در آن دنیا با موهای سرش در دوزخ آویزان می شود، هر کس غیبت بکند سرش قد کوه می شود و گردنش قد مو. در جهنم مارهائی هست که آدم پناه به اژدها می برد ... » واز این قبیل چیز ها می گفت. ماهرخ این حسادت را حس کرده بود ولی بروی خودش نمی آورد.
یکی از روزها طرف عصر ماهرخ به خانه آمد و مدتی با مادرش آهسته حرف زد و بعد رفت. آبجی خانم هم رفته بود در درگاه اتاق روبرو نشسته بود و پک به قلیان می زد ولی از آن حسادتی که داشت از مادرش نپرسید که موضوع صحبت خواهرش چه بوده و مادر هم چیزی به او نگفت.

سر شب که پدرش با کلاه تخم مرغی که دوغ اب گچ رویش شتک زده بود از بنائی بر گشت رختش را در آورد، کیسه توتون و چپقش را برداشت رفت بالای پشت بام. آبجی هم کارهایش را کرده و نکرده گذاشت، با مادرش سماور حلبی ، دیزی ، بادیه مسی ، ترشی و پیاز را بر داشتند و رفتند روی گلیم دور هم نشستند، مادرش پیش درآمد کرد که عباس نوکر همان خانه که که ماه رخ در آن خدمتکار است ، خیال دارد او را به زنی بگیرد. امروز صبح خناه خلوت بود ننه عباس آمده بود خواستگاری. می خواهند هفته دیگر او را عقد بکنند، 25 تومان شیر بها می دهند، 35 ت.مان مهر می کنند با آینه، لاله ، کلام الله، یک جفت ارسی، شیرینی ، کیسه حنا ، چارقد تافته، تنبان چیت رزی ... پدر همینطور که با باد بزن دور شله دوخته خودش را باد می زد و قند گوشه دهانش گذاشته چائی دیشلمه را سر می کشید، سرش را جنبانیدو سر زبانی گفت: خیلی خوب ، مبارک باشد عیبی ندارد. بدون اینکه تعجب بکند خوشحال بشود یا اظهار عقیه بکند. مانند اینکه از زنش می ترسید. آبجی خانم خون خونش را می خورد همینکه مطلب را دانست، دیگر نتوانست باقی بله بریهائی که شده را گوش بدهد به بهانه نماز بی اختیار بلند شد رفت پائین در اتاق پنج دری، خودش را در آینه کوچکی که داشت نگاه کرد، به نظر خودش پیر وشکسته آمد، مثل اینکه این چند دقیقه او را چندین سال پیر کرده بود. چین میان ابرو های خودش را بر انداز کرد. در میان زلف هایش یک موی سفید پیدا کرد با دو انگشت آن را کند، مدتی جلو چراغ به آن خیره نگاه کرد جایش که سوخت هیچ حس نکرد.

چند روز از این میان گذشت، همه اهل خانه بهم ریخته بودند، می رفتند بازار می آمدند دو دست زری خریدند ، تنگ، گیلاس، سوزنی ، گلاب پاش، مشربه، شبکلاه، جعبه بزک، وسمه جوش، سماور برنجی، پرده قلمکار و همه چیز خریدند و چون مادرش خیلی حسرت داشت هرچه خرده ریز و ته خانه به دستش می آمد برای جهاز ماه رخ کنار می گذاشت. حتی جانماز ترمه که آبجی خانم چندبار از مادرش خواسته بود و به او نداده بود، برای ماهرخ گذاشت. ابجی خانم در این چند روز خاموش و اندیشناک زیر چشمی همه کارها و همه چیز ها را میپائید، دو روز بود که خودش را به سر درد زده بود و خوابیده بود، مادرش هم پی در پی به او سر زنش می داد و می گفت:
« ... پس خواهری برای چه روزی خوب است هان؟ می دانم از حسودی است، حسود به مقصود نمی رسد، دیگر زشنی وخوشکلی که دست من نیست دست خداست. دیدی که خواستم تو را بدهم به کلب حسین اما تو رانپسندید. حالا دورغکی خودت را به ناخوشی زده ای که تا دست به سیاه و سفید نزنی؟ از صبح تا شام برایم جانماز آب می کشد! من بیچاره هستم که با این چشم های لت خورده ام باید نخ وسوزن بزنم!»
آبجی خانم هم با این حسادتی که خودش خودش را می خورد و از زیر لحاف جواب می داد:
« ... خوب، خوب، سر عمر ، داغ به دل یخ می گذارد! با آن دامادی که پیدا کردی! چوب به سر سگ بزنند لنگه عباس تو این شهر ریخته حالا نذار بگم که ماه رخ دو ماههآبستن است، من دیدم که شکمش بالا آمده اما به روی خودم نیاوردم. من او را خواهر خود نمی دانم ...»
مادرش از جا در می رفت: الهی لال بشوی ، مرده شور ترکیبت را ببرد، داغت به دلم بماند. دختره بی شرم، بو گم بشو ، می خواهی لک روی دخترم بگذاری؟ می دانم اینها از دلسوزه است. تو بمیری که با این ریخت و هیکل کسی تو را نمی گیرد. حالا از غصه ات به خواهرت بهتان می زنی؟ مگر خودت نگفتی خدا توی قران گفه دروغ گو کذاب است هان؟ خدا رحم کرده که تو خوشکل نیستی و گرنه دم ساعت که به بهانه وعظ از خانه بیرون میروی بیشتر می شود بالای تو حرف در آورد.
برو، برو، همه این نماز روزه هایت به لعنت شیطان نمی ارزد، مردم گول زنی بوده!»

از این حرف ها در این چند روزه ما بین آنها رد و بدل می شد. ماهرخ هک مات به این کش مکش ها نگاه می کرد و هیچ نمی گفت تا شب عقد فرا رسید ، همه همسایه ها و زنکه شلخته ها با ابروهای وسمه کشیده سرخاب سفیداب مالیده چادرهای نقده چتر زلف تنبان پنبه دار جمع شده بودند.
در آن میان ننه حسن دو به دستش افتاده بود خیلی لوس با لبخند گردنش را کج گرفته نشسته بود دنبک می زد و هر چه در چنته اش بود می خواند:
ای یار مبارک مبادا انشاالله مبارک بادا

امدیم باز امدیم از خونه داماد اومدیم همه ماه همه شاه همه چشمها بادومی.
ای یار مبارک بادا انشاالله مبارک بادا
اومدیم باز اومدیم از خونه عروس اومدیم همه کور و همه شل و همه چشم ها نم نمی

یار مبارک بادا آمدین حور و پری رو ببریم انشاالله مبارک بادا ...»

همین را پی در پی تکرار می کرد، می آمدند و می رفتند دم حوض سینی خاکستر مال می کردند، بوی قرمه سبزی در هوا پراکنده شده بودیکی گربه را از آشپزخانه پیشت می کرد یکی تخم مرغ برای شش اندار می خواست چند تا بچه کوچک دست های یک دیگر را گرفته بودند می نشستندو بلند می شدند و می گفتند:« حمومک مورچه داره بشین وپاشو» سمائر های مسوار را کرایه کرده بودند آش انداختند ، اتفاقا خبر دادند که خانم ماهرخ هم با دخترهایش سر عقد خواهند آمد. دوتا میزرا هم رویش شیرینی ومیوه چیدند و پای هر کدام دو صندلی گذاشتند. پدر ماهرخ متفکر قدم می زد که خرجش زیاد شده، اما مادر او پایش را در یک کفش کرده بود که برای سر شب خیمه شب بازی لازم است ولی در میان این هیاهو حرفی از آبجب خانم نبود، از دو بعد از ظهر او رفته بود بیرون کسی هم نمی دانست کجاست، لابد رفته بود پای وعظ!
وقتی لاله ها روشن بود عقد برگزار شده بود همه رفته بودند مگر ننه حسن، عروس و دماد را دست به دست داده بودندو در اطاق(اتاق) پنج در پهلوی یک دیگر نشسته بودند در ها هم بسته بود، آبجی خانم وارد خانه شد یکسر رفت در اطاق بغل پنج در تا چادرش را باز بکند وارد که شد دید پرده اطاق پنج در را جلو کشیده بودند از کنجکاوی که داشت گوشه پرده را کنار زد از پشت پرده دید که خواهرش ماهرخ بزک کرده وسمه کشیده ، جلوی روشنائی چراغ خوشکلتر از همیشه پهلوی داماد که جوان بیست ساله به نظر می آید جلوی میز که رویش شیرینی بود نشسته بودند.
داماد دست انداخته بود به کمر ماهرخ چیزی در گوش ا. گفت مثل چیزی که متوجه او شده باشند شاید هم که او خواهرش را شناخت اما برای اینکه دل او را بسوزانند با هم خندیدند و صورت یک دیگر را بوسیدند.
از ته حیاط صدای دنبک ننه حسن می آمد که می خواند ای یار مبارک بادا ...
یک احساس مخلوط با تنفر و حسادت به آبجی خانم دست داد، پرده را انداخت رفت روی رختخواب بسته که کنار دیوار گذاشته بودند نشست بدون اینکه چادر سیاه خودش را باز بکند و دست ها را زیر چانه زد و به زمین نگاه می کرد به گل و بته های قالی خیره شده بود آنها را می شمرد و به نظرش چیز تازه می آمد، به رنگ آمیزی آنها دقت می کرد. هر کس می آمد می رفت اورا نمی دید یا سرش را بلند نمی کرد بییند کیست مادرش آمد دم در اتاق به او می گفت چرا شام نمی خوری چرا گوشت تلخی میکنی هان؟ چرا اینجا نشسته ای ؟ چادر سیاهت را باز کن چرا بدشگونی می کنی ؟ بیا روی خواهرت راببوس بیا از پشت شیشه نگاه کن عروس داماد مثل قرص ماه مگر تو حسرت نداری؟ بیا آخر تو هم یک چیزی بگو آخر همه می پرسند خواهرش کجاست؟ من نمی دانستم چه جواب بدهم.
آبجی خانم فقط سرش را بلند کرد گفت من شام خورده ام.
............................................................................................................................................

نصف شب بود همه بیاد شب عروسی خودشان خوابیده بودند و خواب های خوش می دیدند ناگهان مثل اینکه کسی در آب دست و پا می زند صدای شلپ شلپ همه اهل خانه را سراسیمه از خواب بیدار کرد اول به خیالشان گربه یا بچه در آب افتاده است سر و پا برهنه چراغ را روشن کردند هر جا را گشتند چیز فوق العاده ای رخ نداده بود وقتی برگشتند بروند بخوابند ننه حسن دید کفش دمپائی آبجی خانم نزدیک آب انبار افتاده چراغ را جلو بردند دیدن نعش آبجی خانم آمده بود بر روی آب موهای باته سیاه او مانند مار بدور گردنش پیچیده شده بود رخت زنگاری او به تنش چسبیده بود وصورت او یک حالت نورانی و باشکه داشت مانند این بود که او رفته بود به یک جائی که نه زشتی ونه خوشکلی نه عروسی و نه عزا نه خنده ونه گریه نه شادی ونه اندوه در انجا وجود نداشت او رفته بود به بهشت!

..............................................................................................................................................


نوشته شده توسط : حسینی

نظرات ديگران [ نظر]