سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم
 سبز سبز علوی

سراب

چهارشنبه 89 آذر 3 ساعت 9:3 عصر

 

 

 

اخرین دقایق سال کهنه بود هر کسی در حال خواندن دعایی بود قرآن می خواندند و چشم می بستند و آرزویی می کردند بعضی ها هم به گوشه ای خزیده بودند و در حال فکر کردن به آرزوهایشان آرزوهایی که هیچ گاه در سال کهنه به حقیقت نپیوست بودند و بعضی ها به خاطره های تلخ و شیرینشان فکر می کردند و من در آن میان به هیچ فکر می کردم به بلند پروازی ها و دور اندیشی های خودم فکر می کردم بعضی ها مردهایشان را یاد می کردند و برایشان طلب آمرزش از درگاه خداونگار عالم می کردند و من چون مرده ای پای در بند به نیستی و عدم می اندیشیدم من اینک بعد از مدت ها دوری از قلم دوباره در حال رقصاندن خودکار خود بر روی کاغذ هستم و مثل همیشه دل سفید کاغذ را با خودکار سیاه وجودم چرکین می سازم یادم می آید آرزو داشتم پلیس شوم

ارزو داشتم مهندس یا دکتر شوم

ارزو داشتم رئیس جمهور شوم آرزو داشتم که در آرزوهایم مغروق باشم اما دست زمان و دست نیستی های بزرگ همه آرزوهایم را بر باد نیستی سپرد تا بار دیگر من بدانم در کشوری که رابطه ها جوابگوی تو اند نه شایستگی ها رئیس شدن کار هر کسی نیست باید یوسف باشی و دست تقدیر تو را به عزیز برساند تا شاید زمانی عزیز باشی باید دست به کاسه لیسی گدایان زر وزور بزنی تا شاید در اداره ای دولتی به عنوان مستخدم دارندگان زر و زور استخدام شوی....

باز هم می خواهم به آرزوهای فکر کنم و به بی لیاقتی های خودم می خواهم به نداشته هایم فکر کنم به داشته هایم فکر می کنم می بینم من بلند پروازم و گر نه کودک یتیمی که لحظه های تحویل سال نو در آرزوی لقمه نانی بود و نداشته چقدر در نظر خودش آرزویی بزرگی داشته یا کارتن خوابی که در آرزوی سقفی و خانه گرم نرم است چه آرزوی بی نهایت بزرگی

، یا آن زن که تن به فحشا می سپارد تا شکم خود و خانواده اش را سیر سازد چه آرزوهای بی نهایت بزرگی در سر می پروانند که شاید هرگز به مخیله من هم راه پیدا نکند از همه اینها گذشه فکر که می کنم می بینم در مملکت گل و بلبل خودمان نه فساد هست و نه

ارزویی که دست نیافتنی باشد همه چیز هست چون می گویند عدل علی بر سرمان است....

چون می گویند حکومتمان حکومت اسلامی است....


نوشته شده توسط : حسینی

نظرات ديگران [ نظر]


به نام خدا

چهارشنبه 89 آذر 3 ساعت 9:0 عصر

به نام خدا

سر آغاز هر جمله یادمان داده اند که بنویسیم به نام خدا به نام خدایی که آفریننده و صاحب قدرت و جلال و جبروت است به ما یاد داده اند که خدایمان قادر است خدایمان بدش از ظلم و ستم می آید خدایمان با پا برهنگان است اما نمی دانم چرا سال های سال است که زر و زرور به جای خدای واحد من خدایی می کند نمی دانم چرا طلا جان می ستاند و قدرت بی هیچ گونه چرایی در دست ظالمان و آدم کشان می افتد به تاریخ نگاهی می اندازم می بینم شاه عباس ها سالیان سال داد این خدا را می زدند و از آن دفاع می کردند گویا حفظ این خدا حافظ قدرت شاه عباس ها بود به گذشته می نگرم می بینم این خدا هم که نباشد باز همین آش است و همین کاسه یاد زمانی می افتم که اروپایی ها به آمریکا مهاجرت می کردند و این کاتولیک های متعصب با بی رحمی تمام تن گرم سرخ پوستان را آماج تیر آتشین می ساختن مگر نه در مسلک عیسی مسیح عشق ورزی به همه جانداران ترویج می شود؟

باز بر می گردم به نهله های فکری جهان غرب می اندشیم می بینم قربانی تمام این نهضت های فکری انسان بوده است آن هم نه همه انسان ها بلکه آنان که نه زر داشتند نه زرور به دام اینان می افتادن به هر چه فکر می کنم باز به نیستی و به عدم می رسم به قول حسین پناهی عزیز پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچ نیست یاد گرفته ام که اگر به حرف خدا گوش نگیرم به جهنم می اندازدم . باز یادم داده اند اگر دنیا را نچسبم بهشت می دهندم یاد گرفته ام که دست دزد باید بریده شود اما می بینم دزدان شده اند نگاهبانان دین.....


نوشته شده توسط : حسینی

نظرات ديگران [ نظر]


آخرین ساعت سال 1388

یکشنبه 89 فروردین 1 ساعت 1:10 صبح

29 اسفند سال 88 ساعت یک ربع مانده به هشت شب

یک ساعت و چند دقیقه دیگر سالی دیگر از سالهای گذشته تمام می شود تا ساعتی دیگر 365 روز از زندگی تکراری آدم های تکراری نیز سپری می شود هیجانی خاص حاکم است همه جا حرف حرف شب عید است و البته تحویل سال نو و خداحافظی با سال کهنه و سالی که در حال کشیدن آخرین نفس های خود است و اینک سال 88 مغزش را از دست داه است و به مرگ مغزی دچار گشته است و در حا اهدا فصولش به سال 89 می باشد چندین هزار سال است که نوروز بدین سان تکرار می شود مرگ سالی و تولی سال دیگر مرگ انسانی و تولد انسانی دیگر امتداد نسل آدم امتداد نسل باران امتداد سال از یک شروع می شود و به بی نهایت ختم می شود از شاهان و زرتشت و مزدا شروع می شود و به بی تهایت ختم می شود از ازل شروع می شود و به ابد ختم می شود اما به ابد نه ابد سال ها افول خورشید است ابد سال ها زوال زمین است گذشتگان میراث می گذارند می راثی که در گذر زمان فرسوده می گردد و خاطره های تلخ و شیرین زیادی را در خودش حل می کند یک دو و در پی یک و دو سه و در پی سه چهار و هم اینگونه امتداد بی نهایت اعداد تکرار و تکرار و تکرار تکرار در وحدت و تکرار در کثرت همه چیز تکراری 124 هزار پیامبر آمدند و حرفی تکراری از پی تکرار دیگری زدند هزاران شاه و رهبر آمدند و حرفی تکراری از برای تکرار قدرت زدند تاج های تکراری بر سر نهادند و زمانی نیز شکل تاج عوض شد و از طلا و زر به پارچه بدل گردید شنل شاه به عبا تبدیل شد و شمشیرش به تفنگو رسانه های دیداری و شنیداری و زور به دمکراسی مبدل گردید دیکته کردن همچنان سنت پا بر جای حاکمان و ملل باقی مانددر کشوری پارلمان و و در کشور دیگر ملکه و در کشوری دیگر سناتور و در کشوری کلیسا و مسجد دیکته کننده ها هستند در کشوری زمان زمان حکومت کلیسا صفتان است با آرزوی آنکه قدرت کلیسایی به پایان رسد و تکرار ها به خلاقیت ها و نو آوری ها بدل گردد سال نو مبارک .....


نوشته شده توسط : حسینی

نظرات ديگران [ نظر]


پروردگارا ....

سه شنبه 88 اسفند 11 ساعت 10:20 عصر

پروردگارا ...

پرورگارا به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند....

عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند.....

بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند .....

به من بیاموز لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند...

محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند...


نوشته شده توسط : حسینی

نظرات ديگران [ نظر]


دل نوشته های دوستم

دوشنبه 88 اسفند 10 ساعت 12:4 صبح

دل نوشته های دوستم علی.ن

پست جدیدی که می خوام بذارم دل نوشته های دوستم علی.ن هست که من علاقه شدیدی بهش دارم به همین دلیل تصمیم گرفتم که نوشته هاش رو دروبلاگ خودم هم بذارم لینک وبلاگ دوست گلم علی مترسک باران دیده
اندیشه.......

باز هم اندیشه........و باز هم افکاری که در هم تنیده اند.........بازهم بزرگی دنیا و کوچکی اندیشه های دنیاپرست........
دنیایی که می گویند گرد است و من می گوییم نه.......دنیایی که می گویند صاف است و من می گوییم......نه.........دنیایی که می گویند صلیب آزادی را بر دوش بکش و من می گویم....؟؟؟
دنیایی که برای اندیشه هایت بها می پردازی و آن اندیشه کشی است.......دنیایی که سرد است.....دنیایی که ریاست.....سیاهان از جنس دجالان خدانما....
دنیایی که خیلی هم سرد نیست.....پر است از تاول های بادکرده پر از آب که با یک اشارت تو......دیگر عمری ندارند....ادامه مطلب...

نوشته شده توسط : حسینی

نظرات ديگران [ نظر]


آب زندگی

دوشنبه 88 اسفند 3 ساعت 11:0 عصر

آب زندگی

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. یک پینه دوزی بود سه تا پسر داشت حسنی قوزی و حسینی کچل و احمدک. پسر بزرگش حسنی دعا نویس و معرکه گیر بود ، پسر دومی حسینی همه کاره و هیچکاره بود، گاهی آب حوض می کشید یا برف پارو می کردو اغلب ول می گشت.
احمدک که از همه کوچکتر بود سری به راه و پائی به راه و عزیز دردانه باباش بود، توی دکان عطاری شاگردی می کرد و سر ماه مزدش را می آورد و به باباش می داد. ... پسر بزگها که کار پا جایی نداشتند و دستشان پیش پدرشان دراز بود چشم نداشتند احمدک رو ببینند.
ادامه مطلب...

نوشته شده توسط : حسینی

نظرات ديگران [ نظر]


عاشق شدن

یکشنبه 88 اسفند 2 ساعت 1:4 صبح

هیچ کس با اختیار و انتخاب عاشق نمی شود.
شانسی است.
هیچ کس شانسی در عشق پایدار نمی ماند.
به کوشش پایدار می ماند.
و هیچ کس شانسی از عشق دست نمی کشد .
با انتخاب از آن دست می کشد...

عیسی مسیح


نوشته شده توسط : حسینی

نظرات ديگران [ نظر]


آبجی خانم

شنبه 88 اسفند 1 ساعت 11:15 عصر

از اونجایی که چاپ بیشتر کتابهای صادق هدایت عزیز ممنوع شده و یا اگه چاپ بشه با سانسور و ممیزی اتفاق می افته تصمیم گرفتم یه سری از داستان های این استاد داستان نویس عزیز رو روی وب بذارم به امید خدمت هرچه بیشتر به ادبیات این مرز وبوم کار رو با داستان آبجی خانم شروع می کنم آبجی خانم از از سری داستانهای صادق هدایت که در کتاب زنده به گور در سال 1309برای اولین بار به چاپ رسید وکتابی که من از روی اون می نویسم در سال 2536 شاهنشاهی به چاپ رسیده.داستان آبجی خانم از صفحه 49 این کتاب شروع می شه و تا صفحه 55 کتاب ادامه پیدا می کنه.ادامه مطلب...

نوشته شده توسط : حسینی

نظرات ديگران [ نظر]


برای نسیم

پنج شنبه 88 بهمن 29 ساعت 6:30 عصر

برای نسیم...........
نسیم دختری کنجکاو از آن دخترهایی که دوست دارد همه چیز را بیازماید با همه چیز بازی کند و با همه کس حرف بزند درست مثل ماهی سیاه کوچلو دنبال ازادی می گرده دنبال اینه که خوب باشه خوب بودن رو تجربه کنه با آدمای خوب ارتباط داشته باشه خلاصه کیه که از خوبی بدش بیاد نسیم قصه ما هم با یه دل پر از غصه نشسته گوشه خوابگاه دانشگاهشون میخواد ارتباطش رو با همه و همه کس بیشتر کنه به یه آدم نه بد نه خوب که همه ارتباطاتش رو با اطرافیان قطع کرده زنگ می زنه زنگ می زنه و حرف می زنه
ادامه مطلب...

نوشته شده توسط : حسینی

نظرات ديگران [ نظر]


مصاحبه با یکی از رای دهندگان به دکتر محمود احمدی نژاد

سلام، میشه خودتون رو معرفی کنید و میزان تحصیلاتتون« خندهای که پراز غم است می زند»

من شهربانو م چهل و پنج ساله هستم بی سواد هستم یعنی زمان ما رسم نبود که دختررو بفرستن مدرسه 9 سالم که بود شوهرم دادن الان هم دوتا دختر شوهر دادم پسرم سرباز ویکی دیگه از دختر هام پشت کنکوریه یه پسر کوچک هم دارم که راهنمایی درس می خونه...ادامه مطلب...

نوشته شده توسط : حسینی

نظرات ديگران [ نظر]


   1   2      >